تبليغاتX
سکوت شقایق
حرف های نگفته
 گمانم

اگر از خودم سیرم این روزها

وبا خیوش درگیرم این روزها

خودم را اگر سرزنش می کنم

ویا از تو دلگیرم این روزها

تمامش به تنهاییم بسته است

که این گونه زنجیرم این روزها

منم سایه ای رو به بنبست مرگ

به بادی زمین گیرم این روزها

نه از تو که از هیچ کس از خودم

سراغی نمی گیرم این روزها

به حدی کم آورده ام از خودم

که دل مرده و پیرم این روزها

نمی دانم آخر چه مرگم شده

که این قدر دلگیرم این روزها

پر از بوی کافورم و بوی مرگ

گمانم که می میرم این روزها

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه یکم خرداد 1388  |
 شکست.

سلام. دلم خونه. نمیتونم حرفی بزنم. بجوری زمین خوردم.کمرم شکست.

به هیچ کس نمی تونم بگم چی شده. تمام زندگی مو بردند بدون اجازم

همش باید تظاهر به شاد بودن کنم.دلم از خدا و بندی خدا گرفته. از بنده هاش پیشه

خدا شکایت می کردم حالا از خدا پیشه کی شکایت کنم.دعا کنید خدا مرگ منو نزدیک کنه.

چون دیگه نمیکشم. میخاستم شاد باشم اما بازم نشد.

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388  |
 حرف دل
وقتی این جملات را اینقدرراحت به زبان می آورد دوست داشتم

کسی مرا صدا می زد واز خواب بیدار می شدم اما همش حقیقت بود.

از ماشین که پیاده شدم با چشمان اشک آلود به آسمان نگریستم برای اعتراض

به پروردگار. آسمان نتوانست این غم رابپذیرد.با من شروع به هم دردی کرد.

گویی برای باریدن منتظر بهانه بود. با خود گفتم کاش می توانستم صدای خدا را

از پشت ابرها می شنیدم؟آسمان گفت آنقدر می بارم تا ابرها تمام شوند وتو

بتوانی با خدایت صحبت کنی.بی چاره آسمان که ساده تراز دل من بود

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه نهم اسفند 1387  |
 سنگ در برکه انداختن
سنک دربرکه می اندازمو می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیا پی درآب ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟؟؟؟.....

|+| نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه هشتم اسفند 1387  |
 پروردگار
درطوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

 

قشنگ ترین عکسها از توی یک اتاق تاریک در می آید

اگر لحظاتی از زندگیت تاریک بودغصه نخور

چون خدا داره برات یه عکس قشنگ آماده می کنه.

سلام دوستان مدتی بود که دور از کامپیوتر بودم در آینده ای

نزدیک حتما به سایت شما دوستان گلم سر می زنم

|+| نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 شک

چند روزيست به هر چون و چرا شك دارم

به خودم تو به همين رابطه ها شك دارم

بسته ام بر ريه خوش ره اكسيژن

به وفا دا ري ذرات هوا شك دارم

چقدر عكس تو رو خوب نشان مي دادند

به زلالي آئينه ها شك دارم

گفته  بودي كه دلم قبله قلبت گشته

تو و سجاده و آئينه خدا شك دارم

خواستم دل بسپارم ولي انگا ر هنوز

به خدا....عشق....به احساس شما...شك دارم

 

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 

تا كه بوديم نبوديم كسي

كشت ما را غم بي هم نفسي

تا كه رفتيم همه يار شدند

ما كه خفتيم همه بيدار شدند

قدر آئينه بدانيد تا هست

نه در آن لحظه كه افتاد و شكست

|+| نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 قیامت

آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال

گر کند در دشت حشر از من سئوال

کای فرو مانده چه آوردی ز راه

گویم از زندان چه آرند ای اله

غرق ادبارم ز زندان آمده

پای و سر گم کرده حیران آمده

باد در کف خاک درگاه توام

بنده و زندانی راه توام

روی آن دارد که نفروشی مرا

خلعتی از فضل در پوشی مرا

زین همه آلودگی پاکم بری

در مسلمانی فرو خاکم بری

چون نهان گردد تنم در خاک و خشت

بگذری از هر چه کردم خوب و زشت

آفریدن رایگانم چون رواست

رایگانم گر بیامرزی سزاست

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 

1000 مرتبه 900 جمله را در 800 جای مختلف به 700 زبان پیش 600 نفر خواندم.

500 نفر آنها400 جمله را در 200 برگ ترجمه کردندو 100 بار برای تو در 90 روز

روزی 80 دقیقهخواندند.70 جمله را تو 60 بار در 50 بار روزی 40 بار برای خودت

تکرار کردی.به جا آن را آموختی پس از 20 روز از تو 10 الی9 سوال کردم.8 مرتبه

به 7 سوال من جواب رد دادی و در فاصله 6 یا5یا4 مرتبه تو را در 3 روز دعوت کردم

2 ساعت خاهش کردم تا 1 بار به من بگویی   دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

حلقه بی سرو سامانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت اربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیراز من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیماز نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود که ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم  همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد.....

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 
 
بالا